تبليغاتX
.........ای واااای خااااک بر سررررم شد


.........ای واااای خااااک بر سررررم شد

این جا وب منه هر چی خاسم مینویسم

خورشید از اون بالاها زمییینم ازین پایین هی بخااااارم می کنن..... زندگیـــــــــــــــــــی شده همــــــــــــین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 21:2 توسط بيوه ي سياه|

نمیدونم سایزم چه شکلیه! امرو رفتیم از مریضا شرح حال بگیریم خانومه میگه ایشالا دکتر بشین .می گم ایشالا دکتر خوبی بشیم !میگه میشی میشییییییییی به سایزت می خوره دکتر خوبی شی. یعنی سایزم تو حلقم:دی

بعدش امروز تو سرویس داشم با یه دوسم میحرفیدم می گف اون اولا یه بار من با یه جعبه سنگین داشتم میومدم بالا تو اومدی کمکم  هی تو دلم گفتم خیر ببینی جوون جعبرو بردی دم اتاقمون گفتم ماشالا هیییییییکل 

خلاصه اینجوریاس دیگه

وووی چقد از خودم تعریف کردم حال داد

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 14:34 توسط بيوه ي سياه|

شوهر خواهرم: نمیدونم من چه گناهی به در گاه خدا کردم که تو افتادی گیر ما

خواهرم:              

من:

منظور اینجا خواهرم بودا نه من

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 2:24 توسط بيوه ي سياه|

حوصله ام درد می کند

هیییییییییییییییییس

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 1:16 توسط بيوه ي سياه|

ک میداند در پس آرزو های این دخترک خنده رو و مصوم هر زه شدنست

ای دخترک آفریقایی که اجازه ی لذت بردن نداری  من میخواهم به حای توهم لذت ببرم تا انتقام هر زه نشدن اجباریت را بگیرم و ای زن هموطنم که ب اجبار تن میدهی میخواهم همدرد بی اجبارت باشم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 19:7 توسط بيوه ي سياه|

۲ دست روی میزه ناگهان  غیر ارادی یکی ازین دستا روی دیگری قرار میگیره و اونو به آرامش دعوت میکنه از نمای باز: هر دو دستای خودمن وقتی کسی نیس آرومم کنه

به این میگن استقلال

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 15:42 توسط بيوه ي سياه|

خلی بده به امتحان ویروست با یه استاد عقده ای گند بزنی بعد بشینی به ساندویچ سردت سق بزنی بعد اونوق ساندویچه هیبچسبه به سقت واقعا احساس کنی داری سق میزنی

بعدم که تموم شه نگاه اطرافت کنی ببینی گند زدی به اتاق بسکه وحشیانه خوردی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 15:52 توسط بيوه ي سياه|

اصلا فک نمیکردم مرگ شوهر عمم ایقد روم تاثیر بذاره الان چن شبه دارم کابوس میبینم

 

آخه هنو جوون بود

بیشتر دلم واسه عمم میگیره

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 23:14 توسط بيوه ي سياه|

من مامانش بودم اما چه بیرحمانه ولش کردم حتی ناراحتم نشدم وقتی با یه خوشکلتر عوضش کردم حتی خدافظیم نکردم باهاش دلم میخواد گریه کنم براش دلم تنگه براش

لبتاب سورمه ای بیچاره ی من حتی یه لحظه از سوختنش ناراحت نشدم حتی ذوقم کردم دلم میخاد بغلش کنم کجااااااییی لب تاپ سورمه ای مننننننن

 

کلی وخ بود پیشم نبود اما .....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 16:41 توسط بيوه ي سياه|

تو مغزم پر از سلولای دون دون بنفش و آبیه

نميدونم ليشمانيوزه؟ التهاب حاده؟  بدخيم اپي تلياله

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ساعت 18:3 توسط بيوه ي سياه|

صدای خش خش میاد نمیدونم خوابم یا بیدار! یه حسی بهم میگه بابا داره چاقو تیز میکنه...

نمیفهمم چی میشه!خوابم ؟ بیدارم؟به زور چشمامو باز میکنم. نکنه بابام میخاد مامانمو بکشه بعدم منو؟ زور میزنم از خاب بیدار شم! اما تواناییشو ندارم از جام بلند شم باز چشمامو به زور باز میکنم نمیدونم خوابم؟بیدارم؟ توهمه؟ چه مرگمه اخه

هرچی زور میزنم پاشم فقط میتونم چشمامو باز کنم(دلم میخاد یه بار که ایطوری میشم یکی ببینتم بهم بگه چه حالی دارم)

بلخره ایقد به خودم فشار میارم که از جام بلند میشم بدنم گز گز میکنه. خودمو از تخت میکنم. میرم بیرون نه انگار خبری نیس!همه خابن! یه لیوان آب میخورم. برمیگردم به تخت و یه نفرو لعنت میکنم!چشمامو میبندم میگم نکنه اینا میره تو ضمیر ناخودآگاهم و من خودم یکیو میکشم؟

نه من نمیدونم چاقو ها کجان! ناگهان چاقوخای خونه جلو چشمم رژه میرن.وحشتزده چشمام باز میشن

باز خودمو آروم ميكنم و يه نفرو لعنت!

يادم مياد استاد فيزيو:بعضي خوابا ميرن تو ضمير ناخود آگاه و آدم يادش ميره چي بودن و بايد همون موقه ياداشت كنيم!

موب برميدارم ياداشت ميكنم!ولي من كه بيدار بودم!توهم بود نه خواب!باز يه نفرو لعنت ميكنم! دارم از خسگي بيهوش ميشم!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 10:47 توسط بيوه ي سياه|

میگوید مگر تو!دلت برایم تنگ نشده بود؟ در ظاهر میگویم چرا!ولی در دل میگوشم مگر دلتنگی جز با در کنار هم لذت بردن گشاد نمیشود؟پس من دلم از اول تنگ بوده و هیچ موقه گشاد نشده ....

شاید هم از اول سایزش همین بوده...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 12:26 توسط بيوه ي سياه|

میگن مادرا نطق بچرو باز میکننا!

فکن بعد ۲ ماه بری خونه

مامانت تو دومین کلامش بهت فوش بده

بعدم هی بت متلک بپرونه

بعد تو تلاش کنی اشکت جاری نشه آبروت بره

این روزا هم که اشک بنده نمیدونم کجای مشکمه

 

همشون دروغ میگن هیچکی دلش تنگ نمیشه برا من

اصلا میدونین من نیاز به محبت هیچکس ندارم

نمیخوام کسی دوسم داشته باشه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ساعت 21:45 توسط بيوه ي سياه|

این ترکا هم یه چیزیشون میشه هاااا

خدایی

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 ساعت 19:50 توسط بيوه ي سياه|

ماه قششنگم داره تموم میشه

ماه بارونیم داله تموم میشه

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 23:49 توسط بيوه ي سياه|

i dont drink milk any more=((

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 20:31 توسط بيوه ي سياه|

من پووووووووووول میخوااااااااااااااااااااااام

گشنمه

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ساعت 18:53 توسط بيوه ي سياه|

ای کاش...

ای کاش همجنس باز بودم

یا حد اقل ای کاش پسر بودم

خب یعنی چی من دلم میخواد

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ساعت 19:29 توسط بيوه ي سياه|

وقتی به تو فکر میکنم

ناخوداگاه غم میشینه تو دلم و

لبام میلرزن

ولی اشک از چشمام نمیاد

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 18:11 توسط بيوه ي سياه|

واااااااااااااااای کمک من دارم از را به در میشم کمممممممممممممممک
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 ساعت 14:33 توسط بيوه ي سياه|

میبینی چه عدالتی داره خدا؟!

تو اروپا که مردم زیاد پوشش ندارن عرض جغرافیایی زیاده جذب ویتامین دی کمه

تو آفریقا که پوشش نیس عرضم کمه رنگ پوستشون تیرس و نمیتونن ویتامین دی جذب کنن.

تو خاورمیانه که پوست روشنه عرضم کمه پوشش زیاده ویتامین دی جذب نمیشه هاها

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 ساعت 14:21 توسط بيوه ي سياه|

چرا یه پسری که از من کوجیکتره باید قدش از من بزرگ تر باشه هاااااااااااااااااا

که هر کاری دلش میخواد میکنه

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 ساعت 14:16 توسط بيوه ي سياه|


Design By : RoozGozar.com

OTHERS